رونیکا جونمرونیکا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

رونیکا جونم هدیه ی زیبای خدا

وروجک بازیهای طلای مامان

هستی مامان جدیدا خیلی شیرین تر شدیو با کارای بامزت قند تو دل مامان آب می کنی مثلا دیشب رفته بودی توی اتاق درو هی می بستی باکلی ذوق با مامان دالی بازی می کردی . چند روز پیشم وقتی سرلاکت رو زمین ریخت من دستمال آوردمو فرشو پاک کردم تو هم بعد من دستمالو برداشتیو کار مامانی رو تکرار کردی . عشق تلفنم هستی گوشی رو می ذاری رو گوشت الو می کنی و وقتی هم میگم لالا کن سرتو می ذاری رو بالش و با دستتم رو بالش میزنی یکی دیگه از کارات که حسابی دل باباییو برده صدا کردن  اسمشه که با آهنگ خیلی قشنگی می گی دداد یعنی سجاد وای که چقدر منو بابایی دوسسسسست داریم . ...
16 ارديبهشت 1392

واکسن یک سالگی ناز گل مامان

ملوسک مامان امروز صبح بردمت تا واکسن یک سالگیتو بزنی تا خیال مامان راحت بشه .باید زود از خواب بیدارت می کردم ولی دلم نیومدو دیرتر بیدارت کردم وقتی بردمت مرکز بهداشت  مامانیو دعوا کردنو گفتن چرا دیر اومدی شاید اصلا واکسن نداشته باشیم ولی از اونجایی که تو این مورد خوش شانس بودیم یکی بیشتر نمونده بود که نصیب تو شد تو هم خیلی دختر شجاعی بودی و گریه نکردی  الهی قربونت برم که برای خودت خانمی شدی .   ...
15 ارديبهشت 1392

شیرین زبونیهای عشق مامان

زندگی مامان  از اواخراسفند بودکه  وقتی شب بابایی از سر کارمیادو زنگ در و میزد    تو شروع می کردی به باباگفتنو حسابی دل مامانیو باباییو می بردی . یازدهم عیدم که خونه خاله دینا بودیم خاله دینا با اشاره دست بهت می گفت بیا تو هم یاد گرفتیو وقتی چهار دستو پا میری یک وری می شینیو با اشاره دست به من می گی پیو آخ که چقدر دوست دارم حسابی بچلونمت عسلم به غیر از اینهاسیزدهمم برای اینکه دست به درخت نزنی دایی بهت می گفت جیزه وتوهم به زبون خودت می گفتی جیس وقتی هم ببینی آب می خوریم میگی آپ وای که چقدر عاششششششقتم . رونیکا در کمین باز کردن در ک...
20 فروردين 1392

سرماخوردگی گلکم

عزیز مامان چهاردهم بردمت دکتر و دکتر بعداز معاینه گفت که گلوت متورم شده و باید شربت بخوری تا خوب بشی از اون شب به بعد مریضیت اوج گرفتو خیلی اذیت شدی .شب بعدشم تاصبح گریه کردی منم چون کاری نمیتونستم بکنم که تو زود خوب بشی خیلی ناراحت بودم .خدارو شکر امروز خیلی بهتری انشااله که زودتر خوب بشی دخمل گلم چون مامانی اصلا طاقت مریضی نازگلشو نداره عشق من .
19 فروردين 1392

سیزده بدر

نازنینم دیروز که سیزدهم عید بود دسته جمعی رفتیم بیرون وخیلی خوش گذشت تو دختر خیلی خوبی بودی و اولین سیزده زندگیتو بدر کردی .اما دخمل گلم از بیرون که اومدیم تو کمی تب داشتی و همه ناراحت شدن فکر کنم تو سرما خوردی یا دوباره داری دندون در میاری خلاصه که امسال در کنار تو خیلی عید خوبی بود چون علاوه بر این که تورو با تمام وجود حست میکردم می تونستم لمستم کنم عسلم .     ...
14 فروردين 1392

عروسی پرماجرا

عروسکم جمعه بود که باهم رفتیم عروسی امیدواربودم که با حضور خاله دینا تو دختر خوبی باشی و مامانو اذیت نکنی اما این آرزو سرابی بیش نبود و نمیدونم تو چرا باخاله دینا هم غریبی میکردی و برای مامان سنگ تموم گذاشتی .  اینقدر مامانو اذیت کردی که  دوست داشتم همون موقع برگردم خونه خلاصه که این کارهات جز پادردو دست درد چیزی برای مامان نداشت . عاشقتم ملوسکم . اینم یه عکس با پسرخاله شایان   ...
1 فروردين 1392

رویش هشتمین مروارید

عروسکم بالاخره دیروز هشتمین مروارید زیباتم بیرون اومد ومامانی خوشحال شد ولی امیدوارم که فعلا دیگه دندون درنیاریو به استراحت به خودتو مامانی بدی . دخترنازم امروز برای اولین بار با هم حمام رفتیم تو توی وان خودت نشستی وبا توپات کلی بازی کردی البته تو همه جوره حمام رفتنو خیلی دوست داری وتنهاجایی که هیچ اعتراضی نداری عسلم .   
24 اسفند 1391