اولین سفر عسلی
عسلم پنجشبه برای مراسم چهلم پدر بزرگ بابایی ساعت صبح زود راه افتادیم تا بریم شمال با اینکه صبح زود بیدارت کردم چون عشق دد داشتی کلی هم ذوق کردیو اصلا بد خلقی نکردی ما تو ماشین باباجون بودیم وقتی راه افتادیم تقرببا نزدیک کرج هوای ماشین گرفتتو یه مقدار بالا آوردی بعد باباجون ماشینو زدن کنار تا مامان دستشو بشوره کلا منقلب بودیو هر لحظه منتظر بودیم تا دوباره دسته گل به آب بدی با عمه ساجده اینا قرار گذاشته بودیم تا صبحانرو تو قزوین بخوریم نزدیک قزوین دوباره شما بالا آوردی اینباررو روسری مامان جون دوباره ماشین کنارو بنده خدا مامان جون روسریشونو شستنو مجددا راه افتادیم قزوین به عمه ...
نویسنده :
مامان دنیا
17:25









