رونیکا جونمرونیکا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

رونیکا جونم هدیه ی زیبای خدا

اولین سفر عسلی

 عسلم پنجشبه برای مراسم چهلم پدر بزرگ بابایی ساعت صبح زود راه افتادیم تا بریم شمال با اینکه صبح زود بیدارت کردم چون عشق دد داشتی کلی هم ذوق کردیو اصلا بد خلقی نکردی ما تو ماشین باباجون بودیم وقتی راه افتادیم تقرببا نزدیک کرج هوای ماشین گرفتتو یه مقدار بالا آوردی بعد باباجون ماشینو زدن کنار تا مامان دستشو بشوره کلا منقلب بودیو هر لحظه منتظر بودیم تا دوباره دسته  گل به آب بدی با عمه ساجده اینا قرار گذاشته بودیم تا صبحانرو تو قزوین بخوریم نزدیک قزوین دوباره  شما بالا آوردی اینباررو روسری مامان جون دوباره ماشین کنارو بنده خدا  مامان جون روسریشونو شستنو مجددا راه افتادیم قزوین به عمه ...
16 مهر 1392

چند تا کلمه تازه

جیگر مامان جدیدا خیلی دوست داری دو کلمه ای حرف بزنی مثل : آب میخخوا . آب بخخخو . مامان بخخخواب   مامان بیا دخترم خ هاتو خیلی غلیظ می گی .چندتا کلمه : ماد= ماست  دف= کفش خیلی علاقه به کفش داری دیشب رفته بودی روفرشی مامانو آورده بودیو به منو بابایی گیر می دادی که پات کنیم البته بیشتر به بابا همش بهش می گفتی بابا پا یا یه ظرف خالی رو میذاشتی دم دهنش میگفتی آب بخخخوخلاصه که همش باباییو درگیر خودت کرده بودی البته بابایی هم کلی با این کارای شیرینت ذوق میکنه جیگرطلا. اینم وقتی که کوچیکترها پا تو کفش بزرگترها میکنن   ...
16 مهر 1392

بازم خرابکاری

عزیز دلم روز به روز خرابکار تر میشی اولش فکر میکردم که از اون بچه هایی که به چیزی کاری نداری اما مثل اینکه کاملا در اشتباه بودم چون تو یه چشم بهم زدن کار خودتو میکنی تازگیها علاقه ی زیادی به باز کردن کشو پیدا کردی یه هفته پیش وقتی تو اتاقت بودی همش میو مدی بیرونو می گفتی مامان دادی دوباره میرفتی تو اتاقت این کارو چندبار تکرارکردی بعد بهت مشکوک شدم اومدم تو اتاقو دیدم بله دخمل مامان هر چی تو کشوش بوده رو ریخته بیرون دالی کردنشم برای این بوده که من تو اتاق نرم. چند شب پیش سرت به کشوی میز تلویزیون گرم بودو منم داشتم آشپزی میکردم یکدفعه دیدم یه باتری اتمی گذاشتی تو دهنت آخه یه عادت بدت ک...
14 مهر 1392

یه روز عسلم و کارهای مورد علاقه

فرشته کوچولوی مامان تعداد شرین کاریات روز به روز بیشتر میشه اینم شرح حال یه روز دخملی : تازگیها دوست داری وقتی دراز می کشی رو پات  به قول  خودت پپاا ملافه یا پتو بندازی یه عادت بد دیگه هم که پیدا کردی وقتی  می خوای شیر بخوری بهم می گی بخخواب  با دستتم رو بالش می زنی که حتما بخوابم . کار دیگه ای که دوست داری به قول خودت بیدگ بیدگو رو صندلیو تو توهم خودت به به درست کردنه عاشق نشتن روی صندلیی. با چه لذتی داری به به درست می کنی از منم دعوت می کنی تا بخورم . تازگیها داری یه مقدار به خوردنیها علاقه مند میشی خدارو شکر عاشق بستنی.چوب شور .دنت .ت...
10 مهر 1392

عمه گفتن عسل

دختر نازم جالبه که عمه ساجده اصلا از کلمه ی عمه خوشش نمییادو میگه اسممو صدا کنه دیشب که خونه ی باباجون بودیم عموامیر بهت گفتن بگو عمه البته عمه ی عمو امیر خیلی عمه بود تو هم یاد گرفتی وقتی داشتی برای خودت بازی می کردی یه نگاه به عمه ساجده کردیو گفتی عمه منو ساجده هم که داشتیم باهم حرف می زدیم تو رو نگاه کردیمو زدیم زیر خنده جالبه که ول کنم نبودی به محض اینکه عمه ساجده مشغول حرف زدن می شد اینقدر عمه عمه می کردی تا جوابتو بده انگار که خودتم فهمیده بودی چون وقتی صداش می کردی یه لبخندم میزدی خلاصه که   چیزیو که عمه ساجده دوست نداشتو بالاخره یاد گرفتی دو  کار خیییلی بامزه که...
31 شهريور 1392

بازم پارک

دخمل قشنگم دوروز قبل با هم رفتیم پارک تا شما بازی کنییو لذت ببری وقتی رفتیم تا تابو دیدی طبق معمول علاقه نشون دادی تا سوارت کنم بعد از تاب بازی بردمت تو چمنا تا برای خودت راه بریو کیف کنی همین جوری که داشتی برای خودت از این طرف به اون طرف میرفتی یه دختر کوچولو که   دقیقا هم  سنت بود یعنی اونم اردیبهشتی با توپش اومد تو چمنا همین که توپشو دیدی هی گفتی مه مه اونم چون مثل خودت کوچولو بود فقط دوست داشت خودش با توپش بازی کنه تو هم که همش در حسرت توپش بودی به محض اینکه میومد طرفت سریع می رفتی تا توپشو ازش بگیری اونم بهت نمی داد مگر اینکه از شانست خود توپ میومد سمتت که تو هم  امانش نمی دا...
26 شهريور 1392

تکمیل 16دندون عسلم

قندکم یک ماهیه  که پروژه بیرون اومدن ١٦مرواریدقشنگتم   تموم شده و منو تو یه نفس راحتی می کشیم البته از حق نگذریم برای در اومدن هشتا دندون آخری با این که می گن خیلی سخته و تو هم سابقه ی  خوبی نداشتی  صبور بودیو مامانو اذیت نکردی دندون در آوردنت خوبه ولی نمیدونم چرا ازشون استفاده نمی کنی فکر کنم قصدته که در حد صفر نگهشون داری وای که از دسته غذا خوردنت که هنوزم باهات مشکل دارم امیدوارم هر چی زودتر این مشکل که اصلا مشکله کوچیکی نیست حل شه وگرنه میترسم تا روز عروسیتم برات غذای میکس شده ببیارم الان که  دارم  این مطالبو مینویسم مثلا خوابی چون رو خوابت اصصصصلا نمیشه ...
24 شهريور 1392