رونیکا جونمرونیکا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

رونیکا جونم هدیه ی زیبای خدا

روزای بعدجدایی از شیر

عروسکم دقیقا ١٥روز ه که دیگه برای خودت خانومی شدییو دیگه شیر نمیخوری الان دیگه از کارم خیلی راضیم تو هم خدا رو شکر خوبی فقط خییییلی بغلی شدیو همش میگی بغلت کنم از زمانیم که دیگه شیر نمی خوری حس مادرانت گل کردهو برای عروسکات مادری می کنی بهشون شیر میدی رو پات میذاری لالایی میخونی تازه بعضی روزا بلیزتو بالا میزنبو به من می گی  بیا می می بخور وای نمیدونی که چقدر با مزه شدی عزیزم مثل طوطی شدی هر چی بشنوی تکرار می کنی . این میزو باباجون چون خانوم شدی برات گرفتن ممنون باباجون اینم تاب تاب که خیییلی دوست داری از طرف پدرجون ...
14 بهمن 1392

خداحافظ شیرمادر

عزیزم  عمرم  زندگیم همیشه قبل ار اینکه خدا یه فرشته کوچولوی نازی مثل تو بهم بده قشنگترین لحظه زندگیه یه مادرو لحظه ی  به آغوش گرفتنو شیردادن  به  فرزندش  میدونستم چون حلقه ی عشقی در این                                          لحظه بین مادرو فرزندش   ایجاد میشه که با هیچ چیز تو دنیا از هم گسستنی نیست  بعد از به دنیا اومدنتم با  لطف ...
1 بهمن 1392

گودبای پارتی فرخ

 دختر قشنگم پنجشنبه مهمونی خداحافظی فرخ بود متاسفانه چند روز دیگه باید برگرده این مدت خیییلی خوش گذشت ولی حیف که کوتاه بود اما چه میشه کرد امیدوارم هممیشه هر کجا که باشه در کنار خانوادش خوبو سلامت باشهو هر  چی زودتر دوباره بتونیم همدیگرو ببینبم اون شب به هممون خیییلی خوش گذشت مخصوصا به تو چون اونجا موسیقیه زنده داشتو تو هم که عاشق آهنگو نانای کردن حسابی برای خودت کیف کردی .   ببخشید که اینجا منو بابایی تنهاییم آخه تو پیش دایی حسابی سرت گرم بود         دو تا مامانی مهربون ...
29 دی 1392

سوغاتیای قشنگ

دختر نازم عمو ناصر دوست بابایی زحمت کشیدنو سوغاتیای قشنگی برات آوردن تو هم که کلا عاشق لباسیو با پوشیدنشون کلی ذوق کردی وقتیم لباسیو که دوست داری می پوشی به زور باید از تنت در بیارم عزیزم. نمیدونم کی میخوای این ژستتو فراموش کنی   اینم از سوغاتیای خییییلی قشنگت ممنون از این لباسای قشنگ ...
25 دی 1392

ممنون از همکاریت دختر نازم

نازنینم بعد از چند روز بی خیالی نسبت  به بردن  دستشوییت چهارشنبه صبح ١٨ دی چون تا صبح دستشویی نکرده بودی (البته معملا اینجوریه ) تصمیم گرفتم شانسمو یه بار دیگه امتحان کنم   اینبار خوش شانس بودمو دختر نازم با هام همکاری کرد منم خیییلی خوشحال شدم چون فهمیدم دختر کوچولوم دیگه برای خودش خانومی شده اون روز همکاریه خوبی با مامان داشتیو تا ٦یعد از ظهر اصلا پوشکتو خیس نکردی ولی بعد از اون چون مهین مامان اینا اومدن خونمون منم دیگه آزاد گذاشتمت تا امروز صبح که دوباره کارمو شروع کردم امروزم دختر خوبی بودی امیدوارم این پروژه خییلی خییییلی سنگین زودتر به ثمر برسه. از کارای ب...
21 دی 1392

تولدبابایی

همسر عزیزم با تقدیم هزاران شاخه گل سرخ و آرزوی عمری بلند  و در کنار هم بودن تولدت مبارک .     وقتی عکس مینداختم با کلی ذوق دو سه میگفتی   ...
18 دی 1392

رونیکای بامزه وشیرین زبون

 هستی مامان روز به روز خواستنی ترو دوست داشتنی تر میشی زیونتم که نگو  دیگه خیلی چیزا رو میتونی بگییو منظورتم تقریبا میرسونی اینفدر اداهای بامزه در میاری که بابا طاقت نمیارهو گازت می گیره الیته جوری که دردت نیاد تو هم خیلی با مزه میگی دجا د نکن ابابا البته این ای بابا تکه کالامتهو روزی صد بار تکرار میکنی وقتی هم میخوای با لگو هات بازی کنی  دستتو میزنی زمینو به من یا بابا میگی بچین بازی جالبه خوردن نارنگیرو دوست نداری ولی دوست داری تو دستت بگیری وقتی میبینی  میگی نای نایی آخ که قربونه شیرین زبو نیات . چند روزی بود برای اینکه زودتر از پوشک راحت شی چند بار بردمت...
18 دی 1392

دیداربا پسردایی عزیزم بعد از 13سال

دختر نازم جمعه به خاطر برگشت پسر دایی عزیمون فرخ بعد از ١٣سال انتظار همگی خونه ی پدرجون اینا بودیمو  همه برای دیدنش لحظه شماری  می کردیم البته چون ما از چهارشنبه  رفته بودیم همون روز دیدار کوتاهی باهاش داشتیم جالبه که توی این ١٣سال اصلا تغییری نکرده بودو مثل همون سالا باهاش راحت بودیم فقط دیگه برای خودش مردی شده بود آخه ٢تا بچه داره یه دخترو یه پسر ولی متاسفانه نتونسته بود اونارو با خودش بیاره البته جای خالیه زنداییو دختر داییای عزیزمم واقعا احساس میشد ای کاش میشد مثل قدیما دوباره همگی دور هم جمع میشدیمو لحظه های خوشیرو میگذروندیم ولی...  اومدن فرخ عزیز باعث شد تا ماهم د...
7 دی 1392